آسمان را که بنگری دیگر زمینی نیست
می خواهم به آسمان بنگرم
انسان بودن سخت است و سخت تر از آن یافتن انسانی است که تو را انسان نگه دارد...
کسی که بفهمد تو را و بفهمی او را...
دلم حرف دل میخواهد
اما حیف...که یافتن دل هم سخت شده است
گویا........... دل ها هم دیگر چینی شده اند!
نگاهم پر است از نگفته ها...
خواننده ای نمی یابم!
دلت هوای شعر سهراب را کرده بود.....
پنجره فاصله ای بود میان اتاقی گرم و خیابانی سرد
تکیه ات به دیوار اتاق نگاهت خیره به آسمان
چه زیبا بود خدایا
آسمانی تاریک......
بلورهایی روشن......
تو را از زمان و مکان خارج می کرد
درب حیاط بسته شد
تو دیگر سرما را با تمام وجود احساس می کردی...
مردم شاد بودند در کنار عزیزانشان
تو هم در کنار عزیزانت بودی...شاد بودی...مثل مردم؟
نگاه خدا هم به همه ی ما بود.....چگونه می دید ما را؟لبخند می زد به ما آیا؟
چه می خواست بیافریند برای تو در آنجا؟؟
با تمام وجود می خواستی همان را که او آفرید....
خواستی..........و آفرید......
دیگر هیچ کس را نمی دیدی...هیچ اتفاقی برایت مهم نبود.....
آخرین چیزی که به یاد داری....
لبخندی به لب داشتی و نگاهی رو به آسمان.فرستاده اش را دنبال می کردی...
لبخندی زد و رفت...
تو هم رفتی....
این بار چشمانت به قدم هایت بود که آرام روی برف ها کشیده می شد...
برگشتی و نگاهی به پشت سر انداختی....
رد پاهایت................
زمان گذشت....
دیگر اثری از آنها باقی نیست...
و تو....در انتظار آفرینش دیگری از معبودت هستی
بر روی این زمین غریبم.
این آسمان.سقف خانه ی من نیست.
نباید به اینجا می آمدم.
اینجا تبعیدگاه من است.
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
احساس می کردم درونم از هم
شکافته و نوری جاری شده.
تنفس برایم مشکل بود.در شگفت بودم
که چقدر دوست داشتن می تواند برای
انسان زیان آور باشد.
دیوید پاین(۱۹۵۱)
نویسنده ی آمریکایی
حتی تصورش هم مشکل است,
چگونه عشق او همه چیز را تغییر داد.
حتی اشیای بی جان,صندلی ها,میزها,
گوشه و کنار کثیف شهر به نوعی
اهمیت پیدا کرد.گویی با یک لایه ی
تازه رنگ شده بودند,رنگی متفاوت,
تمام چیزهای ملال آور جلوه ی خاصی
داشتند...
همه ی این ها به دلیل حضور او بود.
رز توماس(۱۹۴۷)
نویسنده ی انگلیسی
| Design By : Pichak |

